داستان دوچرخه ها
مادر جون و پدر جون برای تولدت یه دوچرخه ی خوشگل خریده بودند که شما خیلی دوستش داشتی و مرتب بش اشاره میکردی که سوارش بشی.ولی دوچرخه برات بزرگ بود یک روز سوارش شدی پای قشنگت گیر کرد بین تسمه ها و زخم شد بمیرم الهی کلی گریه کردی همان روز با پدری رفتیم بیرون برات سه چرخه خریدیم .رفتی روش نشستی ما هم همونو برات خریدیم دیگه از اون روز من و پدری روزی چند بار شمارو سوارش میکردیم و دور خونه می چرخوندیم
.gif)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


داستان دوچرخه ها
