![]() |
|
![]() |
|
برای دخترم روشا | ||
|
کعبه ی عشقم!
مامانیه قشنگم این چند روز حسابی دستمون به مهمون داری و پذیرایی بند بود ...مادرجونی و پدرجونی جمعه از مکه برگشتندو به قول شما پدرحاجی و مادرحاجی شدند ... انگارچند ساله که ندیدمشون ... محکم بغلشون کردم پدرجون خیلی روحیه اش خوب شده بود مثل قبل همش میخندید مادرجونم بهترازقبل بود ! اما تا مارودید بلند بلند گریه میکرد...وای که چقدر دلم برای بوی تنش تنگ شده بود....دلم نمیخواست از بغلش بیام بیرون... به هر حال مازودتر اومدیم خونه که دمراهی براشون بچینیم... خاله سایه روی پله هارو با شمع و گل تزیین کرده بود یه کعبه هم دوستش درست کرده بود که دورتادورش سبزه بود و روی سبزه هام با گل و شمع تزیین شده بود...براشون اسپند دودکردیم و دوباره رفتیم توی بغل هم ...توی فرودگاه انقدر شلوغ بود و مادرجون وپدرجون مشغول تشکراز کسانی بودن که واسه استقبالشون اومده بودن، واسه همین بهمون نچسبید البته هنوزم که هنوزِ روزی چندبار همدیگرو بغل میکنیم وخداروشکر میکنیم که همدیگرو داریم....
جمعه شب تا برگشتیم خونه 3 صبح شد و شما هم کاملا" بیدار بودی توراه برگشت گفتم بغلم بخواب گفتی آخه مامان من گشنمه! بیدارموندی تا پدر برات کیک و آب میوه خرید ...نزدیکای ظهربود که ازخواب بیدارشدی و رفتیم خونشون تا رسیدیم مادرجون چمدوناشون باز کردو کلی از لباسها و کفشت ذوق زده شده بودی ...مادرجون خیلی باسلیقه" خرید کرده نه تنها برای ما برای هرکسی که خرید کرده بود...مادرجون دیگه !همیشه همه ی کاراش روی حساب کتابه!
یکشنبه شبم تالار گرفتند برای شام ولیمه ...و شما هم حسابی دوست پیداکردی و بهت خوش گذشت ...یه چشمم به شما بود یه چشمم به مهمونها که بهشون خیر مقدم بگم...چندتا دخترهمسن و سال خودت بودن ومن چقدر خوشحال که با دختر همبازی شدی !!!و یه نی نی دختر 2ماهه هم بود که نوه ی دوست مادرجونی بود
به مامانش میگفتی نینیتون رو بذارین پایین من دستشو بگیرم باش راه برم ...هرچی میگفتیم بلد نیست راه بره با تعجب مارو نگاه میکردی میگفتی چرا من کمکش میکنم ...بعد که میدیدی نی نی عکس العملی نشون نمیده بیخیالش میشدی تا دوباره چشمت بهش میخورد میرفتی دل سیر نگاش میکردی و دوباره میرفتی با دوستات بازی میکردی ... ولی اصلا" شیطونی و اذیت نکردی و مثل همیشه خانوم بودی واز این که همبازی داشتی کلی خوشحال ...با هم شعر میخوندین عمو زنجیرباف بازی میکردین فقط نمیتونستم درست حسابی ازتون عکس بگیرم...
دم در ورودی تالار دم راهی چیده بودیم و همون جا ایستاده بودیم به مهمونها خیر مقدم میگفتیم ...دایی سعید هردفعه اسپند روی آتیش میریخت که یه جرقه از زغال پرت شد توی چشمش و همه خیلی ترسیدیم چشمش خیلی میسوخت ولی بالاخره بعد ازکلی شستن و قطره ریختن دردش کمتر شد و به خیر گذشت... تالارو پذیرایی هم مثل همیشه عالی بود و تنها چیزی که بود اشکای مادرجون بود که سعی میکرد پنهونشون کنه ولی ازچشم من پنهون نموند که پشت این ظاهر آروم چه طوفانیه!!!!!!!!!!
شب که اومدیم خونه همش به مادرجون فکر میکردم که چقدر به خاطر ما ظاهرشو حفظ میکنه ....دیشب که همه ی دوستامون و فامیلمون جمع بودن به این فکر میکردم اگه دایی هم زنده بود چقدرخوب بود چقدر مادرجون خوشحال بود و غم به این بزرگی توی دلش نبود...ولی بازم میگم خدایا شکرت که هیچکس سراز مصلحتت در نمیاره!!!! به امید روزی که حاج خانوم شدنت رو ببینم عزیز دلم.....
سه شنبه 2 خرداد 1391 | 1:19 | مامان مری
نازگلکم ! در آسمان آبی دلم جایی برای ابرها نیست،مادرم دعایم کن که با دعایت دلم خانه ی دردها نیست...
عسل من! سه شبانه روز تب ویروسی داشتی و سه روز به مامان چی گذشت یه روز قبل از بستری شدن پدر تب کردی و من نتونستم توی دوروزی که پدر بستری بود برم بیمارستان و باید ازشما مواظبت میکردم ...
وهمه ی زحمتامون افتاده بود رو دوش عزیز وپدر مهربون عزیز که از تهران برای جراحی دست پدر چندروزی مهمونمون بود... روزی که تب کردی انقدر بهت زده و ناراحت بودم و مرتب بهت میگفتم بمیرم که تب داری ...شما هم که فهمیده بودی من خیلی ناراحتم گفتی مامان نگران نباش چیزی نیست فقط یه ریزه بدنم گرم شده الان میریم دکتر خوب میشم...
وقتی تلفنی برای خاله هات گریه میکردم و قر میزدم که همه چی بهم ریخته تا میدیدی من دارم گریه میکنم میگفتی اِِِِِِِِِِِِِِ دوباره که گریه میکنی مامان!!!منم خندم میگرفت از این جذبه ات و اشکام رو پاک میکردم و میگفتم ببخشید دیگه گریه نمیکنم!!!
شبهاتوی خواب تبت خیلی زیاد میشد و باید برات دستمال مرطوب میذاشتم و وقتی به اون صورت مظلومت نگاه میکردم بغض میکردم و آروم اشک میریختم ...توی این سه شبانه روز شاید هفت ساعت خوابیدم و میترسیدم خوام ببره و شما تبت بالا بره...
٥شنبه که پدر مرخص شد شما هم حالت بهتر بود ولی تابعدازظهر هنوز بدنت گرم بود...قراربود اونروز آش پشت پای مادرجون اینارو بپزیم واسه همین مادوتا زودتر رفتیم خونه مادرجون تا پدر بتونه استراحت کنه...
پدربزرگ پدرهم شب راهی تهران شد...من خیلی پدربزرگ پدرو دوست دارم چون خیلی شبیه به پدربزرگ خودمه...هم مهربونیاش هم ازنظر قیافه و قد و هیکل ...ایشالا همیشه سالم وسرحال باشه...
شب همون روز که تب کردی خونمون مهمون بود و خیلی ناراحت بود میگفت شانس منه که روشا مریض شده وشما هم حسابی براش با دوچرخه مانور میدادی و میگفتی باباحاجی منو ببین!!!
برگ گلم میدونم یه روز که مامان شدی تمام این حسای منو میفهمی و میدونم بهترین مامان دنیا میشی چون بهترین دختر دنیایی...
بهترینم بهترین هدیه برای من سلامتی تو و پدر مهربونتِ هستش..وهمه ی عزیزانم...خدایا همه ی عزیزامو به چشمای مهربون خودت میسپارم
شنبه 23 ارديبهشت 1391 | 18:40 | مامان مری
بهارزندگی من!
دختر قشنگم الان که دارم برات مینویسم توی خواب ناز هستی ...بخواب عزیزم که من همیشه برات بیدارم...
این چند روز هوا بعدازظهرا بادو بارونی میشه وما نمیتونیم دخترمون رو به پارک و گردش ببریم به خاطر همین یه روز با هم رفتیم شهربازی سرپوشیده وهرچی دلت خواست بازی کردی اما من یادم رفت دوربین ببرم ازت عکس داشته باشم... یه روز بعدازظهر که داشتم باقالی تمیز میکردم اومدی گفتی منم کمک کنم ...گفتم البته...با خوشحالی شروع کردی به پاک کردن و خیلی با دقت پوست باقالی رو در میاوردی بعدم شروع کردی به بازی کردن با باقالیا...وقتی که تموم شد گفتی تشکرم به من زحمت کشیدی! وخیلی مودبانه ازمن تشکر کردی...
مادرجونی و پدر جونی فردا عازم خونه ی خدا هستن...مادرجون ازحالا و هنوز نرفته برات دلتنگی میکنه ومیگه چه جوری دخترمو دوهفته نبینم منم ازحالا دلم گرفته...آخه میدونی که من چقدر مامانیم!!! امروز دایی علی ٢٣ ساله شد وما این چندروز حال خوبی نداشتیم...منم جمعه به تعداد روز تولدش غذا براش خیرات کردم هم به خاطر خوابی که خاله تینا دیده بود هم اینکه دوست داشتم روز تولدش اینکارو براش انجام بدم وبهش بگم همیشه توی قلبمی و ....
چندشب پیش وقتی از قنادی سر کوچه ی عزیز اینا رد میشدیم دوباره چشمت خورد به کیک و توضیح اینکه هرکی تولدش پدرش میاد براش کیک میخره...پدرم گفت کی تولد دختر من میشه بیام براش کیک بخرم ؟شما هم گفتی 10 تیر!!!من و پدر با تعجب نگات کردیم گفتیم چی!!! گفتی تولدم 10 تیرِ دیگه!!!
وقتی ازم میپرسیدی تولدت کیه منم میگفتم 10 تیر باورم نمیشد که یادت مونده باشه و به خودم تحویل بدی! خونه ی عزیز اینا هم شما گیر دادی به مادربزرگ که بیا موهاتو آراشگا (آرایش)کنم بهش میگفتی موهاتون خیلی زیبا نیست و به قول خودت زیباش کردی... زیبای من! پدر باید چندروز دیگه دستشو عمل کنه تا کیستی که زیر پوستش دراومده پاتولوژی کنن تا معلوم بشه که چیه ! مامان دلشوره داره وبه خودش امید میده که چیزی نیست ...واز خدا میخواد حافظش باشه ... میدونم خیلی پراکنده برات نوشتم ولی ایشالا تا پست بعدی درگیریای فکریم کمتره بهتر برات مینویسم ولی میخوام بگم که هر روز که میگذره بیشتر بهت وابسته میشم و نمیخوام یه لحظه هم ازت جدا بشم و همچنان عاشقانه دوستت دارم...
يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 | 0:47 | مامان مری
خوب من!
دختر ملوسِ من وقتی ازش عکس میگیرم میگه منم ببینم بعد که عکستو میبینی میگی عالی عالی...انقدر شیرین میگی که مرتب ازت میپرسم چی و شما هم با خنده برام تکرار میکنی... وقتی میریم خونه عزیز... عزیز یا باباجون با دوچرخه ی بزرگِ دور باغچه میچرخوننت و شما از این بازی خیلی خوشت میاد یا با توپ توی حیاط حسابی بازی میکنید و بهت خوش میگذره...مرسی عزیز و باباجون مهربون برای تمام لحظه های شادی که به روشا میدید...
یه شب که شام خونه ی عزیز اینا بودیم باباجون سفارش پیتزا داد...فقط به خاطر شما که خیلی دوست داری البته بدون سوسیس و کالباس...پدر مخالف بود و میگفت پیتزا بدِ ولی شما دیگه دلت میخواست... وقتی خوردی و سیر شدی یه تیکه از پیتزات مونده بود که پرسیدم روشا دیگه نمیخوری ؟با یه قیافه ی سیری گفتی نه من پیتزا نمیخورم پدر میگه پیتزا برای سلامتی خوب نیست!!!!
یه وقتایی که عزیز،باباجون،مادرجونی، مادربزرگ بهت پول میدن که بندازی توی قلکت...از بعد ازعید تاحالا هرکی بهت پول میده میگی عیدی گرفتم به من میگی عیدیمُ بگیر بنداز توی قلکم وتا مطمئن نشدی توی قلکت نرفته خیالت راحت نمیشه! یه شب مادرجونی و خاله سایه اینا مهمونمون بودن که خاله سایه برات یه عروسک خوشگل از جنوب برات سوغاتی آورده بود که الان یکی از دوستات شده و موقع خواب میاریش کنارت اول کوکش میکنی و اونم آروم میچرخه و یه آهنگ ملایم پخش میکنه وقتی آهنگش تموم شد
پیش خودت میخوابونیش بعد بهش میگی آخه خوابم میاد عزیزم ...میگم چی میگه مامان ...میگی عروسکم میگه بغلم کن ...بعد بغلش میکنی براش لالایی میخونی ودوبار پیشت میخوابونیش...میگی دیگه بخواب قشنگم... دیروز اومدی بهم گفتی مامانا کار میکنن بچه ها بازی میکنن...من که از حرفت خندم گرفته بود بهم گفتی میخندی! آره! قربونت بشم به این خنده های قشنگت...
من قربونت بشم با این همه مهربونیات و با این همه عشقی که به ما میدی...نمازخوندنت همچنان ادامه داره وقتی چادر نمازتو که دختر خاله ی مامانی(خاله ستاره)برات دوخته...سرت میکنی میگی ببین حاچ خانوم شدم!!!!
دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 | 14:30 | مامان مری
نازدار مامانی! گلدونه ی مامان عاشق حرف زدن و سخنرانیه...فقط دلت میخواد یکی رو گیر بیاری بشینی کنارش براش حرف بزنی حالا چی میگی اونش مهم نیست مهم فیگورایی که میگیری ...شال سرت میندازی،یه پاتو میندازی روی اون پات ،یه قیافه ی جدی به خودت میگیری مرتب دستاتو تکون میدی وحسابی دلبری میکنی ... من که دلم ضعف میره ، یا اینکه یاد گرفتی توی جمله هات میگی :البته که به زبون شما میشه البتن...این تیکه کلام عزیزِ و از عزیز یاد گرفتی ،وانقدر به جا ازش استفاده میکنی و خوشگل میگی البتن ... وقتی میخوای حرف خودت بشه بهم میگی قربونت بشم من !و اون چیزی که میخوای میشه خلاصه حسابی با زبون کاراتو پیش میبری...عاشقتم ننه...منم که خراب این حرف زدنتم!!!
وقتی میریم پارک و بازی میکنی حسابی ذوق میکنی و میخندی و از سرسره بزرگا میای پایین میری به مامانای دیگه میگی خاله ببین من پرنده (برنده ) شدم و باشون میخندی وقتی هم من یا پدر میگیم دیگه میخوایم بریم خونه با انگشتات ٤تارو نشون میدی میگی ٣تا دیگه برم بعد بریم... ما هم میگیم باشه ٣تات که تموم شد میگی خوب دیگه بریم...خیلی خوش گذشتا بازم بیایم بعد شروع میکنی دویدن و ما هم باید دنبالت بدویم و حسابی از این قسمت خوشت میاد ومیخوای بدویی !!! یه مدته به خونه سازی و لو گوهات خیلی علاقمند شدی و حسابی سرت باهاشون گرمه وقتی هم یه چیزی درست میکنی میای با ذوق بهم نشون میدی...
از بعد از تولد آنیتا برای تولد خودت ثانیه شماری میکنی و میپرسی کی تولدتِ! یا تابستون کی میاد؟ چون میدونی تولدت توی تابستونه! سفارش لباس و رنگ لباس و رنگ کیکت رو هم دادی...
میگی لباس عروس سفید میخوای کیکتم سفید باشه !منم حتما" برات سفید سفارش میدم پارسال هم میخواستی لباس عروس قرمز باشه که رفتیم بوتیک و خودت رنگ لباستو انتخاب کردی امسالم همینطوره مرسی که کار مامان رو راحت میکنی!از اونجایی که به سلیقت ایمان دارم میدونم که خوشگل میشه!
سر کوچه ی عزیز اینا یه قنادیه که کیکاشو رو گذاشته توی یخچال پشت شیشه و هر وقت از جلوش رد میشیم میگی تولد هرکی هست پدرش میادبراش کیک میخره منم هرموقع تولدم شد پدر میاد برام کیک میخره و بعدش کلی میخندی...
بی صبرانه منتظر تولدم خیلی برنامه ها برات دارم پارسال که نتوستی جشن داشته باشی ایشالا امسال بتونم از خجالتم در بیام قشنگم...
دوست دارم باور کنی عاشقانه با ذره ذره وجودم دوستت دارم چون تو نشانه ی پروردگارمی !پروردگارا باهر دم و بازدمم تو روشاکرم...
دوشنبه 28 فروردين 1391 | 17:52 | مامان مری
گوشه ی دل مامانی! ![]() بهترینم بودنت کنار ما یعنی تمام دارایی دنیا یعنی تمام آرامش و دلخوشی یعنی عشق و دوستی ...دخترکم روزها میگذرن و ما شاهد بزرگ شدن جسمی و عقلی شما هستیم و همیشه و همیشه خداروشاکریم از داشتن و بودن شما... چندروز پیش که مادرجونی داشت عکسای عیدتو نگاه میکرد اومدی گفتی مامان این عکسامو گذاشتی توی ولباگم(وبلاگ)من و مادرجونی: گفتم چی مامان ! دوباره همون جمله رو خیلی خوشمزه گفتی ولباگم! از این به بعد باید حواسمو بیشتر جمع کنم که وبت لو نره اخه میخوام تا روز عروسیت سوپرایز بمونه! یعنی من اون روزو میبینم... ![]() جمعه شب مهمون داشتیم قراربود عموی پدر با باباجون اینا بیان خونمون...منم کلی کار داشتم و داشتم غذاهارو درست میکردم و پدرهم اومده بود کمکم همین طوری که پدر داشت کار میکرد گفتی پدر بایست من ازتون عکس بگیرم پدرم درحین کاربهت نگاه میکرد تا عکس بگیری دوباره گفتی نه اینطوری نمیشه لیلسک (ریلکس)شو تا عکس بگیرم دوباره من و پدر: گفتیم چی منظورت ریلکسِ گفتی آره دیگه! پدر پرسید ریلکس شم یعنی چیکار کنم ؟گفتی یعنی آروم و ساکت وایسا من عکس بگیرم... آخ از این حرفهایی که میزنی ...من و پدر کلی تعجب زده بودیم و در عین حال خوشحال و ذوق زده از این شیرین زبونیات....
شبم که مهمونا اومدن کلی با دانیال بازی کردی وحسابی بهت خوش گذشت واز صبح خیلی منتظرش بودی فقط وقتایی که میخواستی برقصی هرچی بهش التماس میکردی باهات نمیرقصید شماهم ناراحت میشدی که نهایتا" مامانش جورشو کشید و شما هم موتور قر دادنت روشن شد ...عاشق قردادناتم ...عاشق تمام لحظه هاییم که توش احساس شادی و لذت میکنی....
خیلی وقته از کلمه لطفا" استفاده میکنی البته به زبون خودت که میشه لفطا"...شبها که بیدار میشی آب میخوای منو بیدار میکنی میگی مامان میشه لفطا" به من آب بدی ......برای خرید که بیرون میریم اگه بخوای به چیزی دست بزنی از فروشنده اجازه میگیری یا اگه بخوای یه چیزی بهت بده میگی میشه لفطا" (...)به من بدی ...همه هم از این طرز حرف زدنت به وجد میان و هر چی میخوای بهت میدن و میگن به به چه دختر مودبی...
یه شب که پدر پای کامپیوتر بود اومدی پیشش نشستی گفتی پدر ازگیت (اگزیت)کن...پدر منو صدا زد گفت بیا ببین دخمل مَخملی ناخواسته چه زبانی یاد گرفته...قربون اون همه هوش و استعدادت بشم ...کاش ما بتونم شرایط رو طوری برات فراهم کنیم که بتونی از استعدادی که خدا بهت داده به بهترین شکل استفاده کنی...
عشق من! تو سهم من از خدایی...تو سهم من از سرنوشتمی ...تو سهم من از بهشت منی...تاروزی که هستم همیشه پشتیبانتم ...پس با دستای کوچک و قویت آینده رو بساز که آینده از آن توست...
سه شنبه 22 فروردين 1391 | 16:35 | مامان مری
شیرینی مامانی!
گوشه ی دلم بالاخره سال 90 با تمام اتفاقات خوب و بدش والبته برای ما تلخش تموم شد ...موقع چیدن سفره ی هفت سین خیلی هیجان زده بودی و میپرسیدی که اینا چی هستن و دلت میخواست کمک کنی و بیشترین کمکت این بود که شمع هارو روشن کنیم و شما فوتشون کنی!
خیلی سعی کردم شب زود بخوابی تا صبح سرحال بیدار بشی ولی از اونجایی که فهمیده بودی امشب یکم با شبهای دیگه فرق داره شیطنتتم گل کرده بود تا اینکه بالاخره خوابیدی...5صبح که بیدار شدی و آب میخواستی دیگه خوابم نبرد و همش تو فکر دایی بودم که الان کجاست چیکار میکنه خیلی دلتنگشم ... ![]() صبح به زور اینکه الان عید میشه بیدارشو تا لباس عیدیاتو بپوشم، تونستم بیدارت کنم خیلی خوشحال بودی که لباساتو پوشیدی چندتا عکس ازت سر سفره گرفتم و سه تایی دور سفره نشستیم و برات از خدا تمام خوبیهارو خواستم بعداز تحویل سال رفتیم سر مزار دایی علی ... ![]() خاله سی سی یه سفره ی خوشگل براش چیده بود گزو شکلات و شیرینی و میوه...آخه امسال دایی روز اول عید پذیرای همه ی فامیل بود...مامانی تا تونست بغضشو خالی کرد اصلا" نمیتونستم به صورت پدرجونی و مادر جونی نگاه کنم...خیلی نتوستم بمونم نفسم بالا نمیومد با پدر رفتیم یه دور زدیم و سعی کردم به خاطر شما یکم آرومتر بشم... ناهار عیدورو خونه عزیز اینا بودیم و روز دوم اومدیم تهران.. از همون موقعی که رسیدیم عیددیدنیا شروع شد از این خونه به اون خونه...بعد هم رفتیم کرج اونجا هم همینطور تا بالاخره رفتیم خونه ی عمو مهدی و جشن تولد آنیتا جون... حسابی بازی و شیطونی و رقص و خوش گذرونی ...
فرداش هم برگشتیم خونه چون پدر باید میرفت شرکت و عیددیدنی های اینجارو وقتی پدر میومد انجام میدادیم وروزای آخر عید هم عمو مهدی اینا اینجا بودن ... شما و آنیتا هم حسابی با هم بازی کردین و خوش بودین البته گریه و دعوا هم بود ولی اگر ما از گریه ها تون نمیترسیدیم خودتون با هم بهتر کنار میومدین...
روز ١٣ هم ناهار خونه ی عزیز اینا بودیم وبعداز ناهار همه بیرون رفتند ولی من چون تمام لحظه لحظه ی پارسال برام تداعی میشد نرفتیم فقط چون شما دلت میخواست بری پارک با پدر رفتیم شهر بازی و بعد هم مادر جونی زنگ زد که از سفر برگشتند ما هم رفتیم پیششون...
این شال و کلاه عیدی خاله سایه بود .عینک خاله رو هم زدی گفتی ازم عکس بگیر!
اینجاهم رفته بودی توی حیاط عزیز اینا با شال عزیز عکس گرفتی!
ایناهم عکسایی هستش که روز ١٣ ازت گرفتیم!
دارو ندارم برات هرچی خوبیه میخوام وامیدورام لحظه لحظه ی امسال برات خوشی و شادی باشه و هرسه مون از کنارهم بودن با هم لذت ببریم...
چهارشنبه 23 فروردين 1391 | 17:56 | مامان مری
آتیش پاره ی مامانی!
اوووووووووووم بذار فکر کنم ازکجا شروع کنم ....از مهربونیات بگم ...یه مدتی منو عزیزکم صدا میزنی یا وقتی یه چیزی میگم میگی چشم عزیزم البته قبلا" میگفتی ولی الان یه جوری میگی که حسابی به دلم میشینه...
توی خونه تکونیم وقتی کمرم درد میگرفت به شوخی به شما میگفتم ننه دیگه کمر ندارم ...حالا شما وقتی میخوای بلند شی دست میزنی به کمرت میگی ننه دیگه کمر ندارم... یکشنبه با پویان رفتیم شهربازی حسابی تموم اسباب بازیارو بازی کردین و خوش گذروندین ودوتاییتون گفتین بازم زود بیایم اینجا که قرارشد توی تعطیلات عید دوباره بیایم...
روزای آخرساله و انگار همه در حال دویدنن... یه عالمه کارو خریدو روزای ِ آخر سال...ماهم مثل بقیه با این تفاوت که ما امسال دایی رو پیشمون نداریم وقتی خرید میرم عوض اینکه خوشحال باشم دلم میگیره که پارسال این موقع همش با دایی بیرون بودیم و دایی برای اولین بار میخواست با ما لباساشو بخره آخه همیشه خودش با دوستاش واسه خرید میرفت...
ولی پارسال میگفت میخوام با شما برم...هیچ موقع لباساش یادم نمیره لباسایی که دوسه ماه بیشتر نتوست بپوشه وچقدر به تنش قشنگ بود... همیشه باید لباسها و کفشاش گرون و مارک باشن...چقدر کفشاشو دوست داشت و معلوم نشد کدوم از خدا بی خبری وقتی تصادف کرده بود از توی پاش در اورده بود...بگذریم مامانی من و خاله تینا یه تلپاتی قوی با هم داریم خاله خواب دیده بود دارم برای دایی غذا میدم دراولین فرصت اینکارو میکنم دوست دارم روز تولدش باشه توی اردیبهشت پس تا اون روز...
از چهارشنبه سوری بگم که بی صبرانه منتظرش بودی و حتی یادت بود که پارسال رفتیم از روی آتیش پریدیم واسه همین خیلی ذوق داشتی... شب با پدر رفتیم توی خیابون دور زدیم و هرجا خونواده دور هم جمع بودن و خبری از ترقه نبود ما هم پیاده میشدیم وشما توی بغل من یا پدر از روی آتیش میپریدی و انقدر بلند میخندیدی که ناخوداگاه نظرهمه رو به خودت جلب میکردی!
مامانی یاد اون سالی افتاد که شما رو توی دلش داشت بعدازظهر که دایی علی رفته بود بیرون به من زنگ زد که یه موقع بیرون نیایی ...خیلی بد ترقه میزنن...وجلوی پای یه خانوم باردار ترقه زدن حالش خیلی بد شد...دوباره زنگ زد که هیچ خبری نیست جز ترقه یه موقع دلت نخوای بیای بیرون...دوباره زنگ زد اگه گاز پیکنیکی داری روشنش کن از روش بپر میگن شگون داره...آخه اون سال پدر سرکار بود و من تنها بودم خونه ودایی همش دلش پیش من بود قربون اون دل مهربونت بشم داداشم...
قشنگم به امید اینکه امسال سال خوبی برای همه باشه ومخصوصا" برای سوگلی خودم دفتر خاطراتت رو تا سال دیگه میبندمم و از خدا میخوام که سال جدید برات پر از خاطرات قشنگ و پراز امیدواری و شادی باشه پس تا اون موقع به خدای مهربونم میسپارمت....
و با تمام وجودم بهت میگم خیلی دوستت دارم شنبه 27 اسفند 1390 | 17:22 | مامان مری
چشم و چراغ خونم!
مامانی باز اومد با یه دنیا حرف از مهربونیات و شیرین زبونیات ...عروسکم یه مدته در مورد کاریی که میخوای بکنی فکر میکنی ! وقتی میخوای فکر کنی دستت و میذاری زیر چونه و آرنجتو روی پات تکیه میدی واسه همین کمرتو خم میکنی بعد میگی اووووووووووووووم بذار فکر کنم و چند ثانیه بعد فکرتو میگی ...نمیدونی چقدر قشنگ فکر میکنی ...عاشق فکراتو فیگور فکرتم نفس مامان...
وقتی میخواییم بخوابیم به من میگی قشنگم میخوای بخوابونمت منم میگم بله مرسی دخترم ...میای کنارم میخوابی دستتو میندازی دور گردنم میگی بخواب دخترم چشای نازتو ببند تا من برات قصه بگم...میگم مرسی مامانی ...میگی چه قصه ای دوست داری بگم برات ...میگم هرچی دوست داری بگو ...وشما طبق معمول شنگول منگول برام میگی...
ازاولین باری که قصه ی شنگول و منگول برات گفتم خیلی بهش علاقمند شدی و الان یه کتاب داری که به صورت شعرِوبعضی جاهاش به صورت قصه است الان تمام کتاب و حفظی هم شعراش هم قصه و به قدری زیبا تعریف میکنی که اگر بارها و بارها برام تعریف کنی از شنیدنش سیر نمیشم...مامانی هم صداتو برات ضبط کردی تا بزرگ که شدی خودتم از شنیدنش لذت ببری...
برای خرید لباسهای عیدت کلی ذوق کردی و دوباره فشنت حسابی راه افتاده وکفشات از پاهات در نمیاد دیشب که برای خودم کفش خریده بودم میگی مامان پشن برو ببینمت منم مثل خودت راه رفتم و دستمو زدم به کمرم و ایستادم تا نظرتو بگی که گفتی اوووووووو چه خانومی شدی خیلی کفشات قشنگن مبارک باشه...
یه موقعایی که مامان آروم نشسته و یه ریزه تو خودشه میای آروم با اون دستای کوچیک وگرم و مهربونت صورتمو نوازش میکنی ...وای که اگه میدونستی چه حسی بهم دست میده هیچ موقع دستتو از صورتم بر نمیداشتی...
هفته ی پیش خاله ی مامانی نذر سمنو داشت وما هم رفتیم کلی با پدر هم زدی !نیست که خیلی علاقه به هم زدن داری ...ازت چندتا عکس گرفتم ولی چون پای دیگ خیلی شلوغ بود عکساتو نمیذارم شب هم موقع برگشت عمو مجید وخاله سحر اومدن خونمون وشما هم که خیلی عمو مجیدو دوست داری دیگه سر از پا نمیشناختی...شب موقع مسواک زدنت متوجه شدم یکی دیگه از دندونای آسیابت نیش زده بهت تبریگ گفتم شما هم میخواستی توی آیینه ببینی ولی موفق نشدی !
فرداش مادرجونی اینا خاله زهره ی من خاله سایه اینا و عزیز اینا برای ناهار خونمون بودن و از اونجایی که هم خوب نخوابیده بودی و هم به خاطر دندونت خیلی رو کوک نبودی و بهونه گیری میکردی ولی بعدازظهر که خوابیدی بهتر شدی و وقتی دیدی مهمونا رفتن خیلی گریه کردی که چرا عمو مجید نیست ...
از اونجایی که مادر جون روزای زوج توی اتحادیه است ما روزای فرد خونشون میریم صبح یکشنبه که پدرجون اومد دنبالمون تا رسیدیم گفتی مادرجونی موهامو کوتاه کن ولی کم کوتاه کن چون پدر ناراحت میشه!!!مادرجون هم موهاتو مرتب کرد نمیدونی چقدر خانومانه نشسته بودی و نه سرتو تکون میدادی نه چیزی میگفتی فقط تنها حرفت این بود که خیلی موهات کوتاه نشه...
توی این عکس تازه از حمام اومده بودی وقتی لباساتو پوشیدم دویدی رفتی توی اتاقت این پیرهنتو که براتم کوچیک شده پوشیدی گفتی ازم عکس بگیر!البته با کوتاهی جدیدت...
اینم یه عکس دیگه بعد از یه حموم دیگه...
گرمی خونه ی من ! فردا تولد آنیتاست...آنیتا جون تولدت هزار بار مبارک خاله ...خاله تولدآنیتارو توی عید میگیره که همه دور هم باشیم پس تا اونروز...نازگلم نوشتن از تمام خوبیات تمومی نداره ومن از نوشتنش خسته نمیشم ولی بذار بقیه ی خوبیات بمونه برای پست بعدی پس تا اون موقع... میدونی که مامان خیلی عاشقته !
anita چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 16:59 | مامان مری
تمام زندگی من!
زندگی قشنگم دختر مهربون مامانی! یادته برات نوشتم که پدر جونی زندگی صدات میکنه والبته همهمون ولی بیشتر پدرجون صدات میکنه برای همین خیلی به گوشت آشناست وپدرجونی مرتب میگه روشا زندگی منه... عمر منه...نفس منه و...تا اینکه حالا خودت یاد گرفتی و میای به من میگی مامان زندگیه منه...اولین بار که ازت شنیدم خیلی ذوق کردم و خندیدم وگفتم شما زندگی منی عزیزم که شما هم گفتی نه شما زندگی منی !من مامانمو خیلی دوست دارم...پدرم منو خیلی دوست داره...منم خیلی پدرمو دوست دارم... دیشب بستنی توی ظرف بستنی خوری میخواستی منم که بستنی لیتری نداشتم !بستنی چوبی رو چوبشو درآوردمو تیکه تیکه کردم توی ظرف و اوردم برات ...خیلی خوشحال شدی و گفتی مرسی زندگی من!نفس من!پدر کلی از این حرفات تعجب کرد و گفت پس من چی شما هم گفتی من پدرو خیلی دوست دارم...یا اینکه یاد گرفتی هرچی ازم میخوای اولش بگی قربونت بشم...مثلا" قربونت بشم این عروسکو بهم میدی...قربونت بشم این لباسو تنم میکنی و یه عالمه قربونت بشم دیگه...
چندروز پیش توی کارتون پینگو جعبه کادویی دیدی و شروع کردی میگفتی جعبه کادویی زرد میخوام اولش متوجه نشدم که از کجا یاد گرفتی ولی بعد که کارتونشو دیدم گفتی ببین پینگو هم مثل من جعبه کادویی داره...بعدازظهر با پدر رفتینم دنبال جعبه کادویی حالا مگه زردش پیدا میشد!تا بالاخره خودت رنگ نقره ایش رو دیدی گفتی اینو میخوام وقتی بهت دادمش درشو بازکردی گفتی اِ این که هیچی توش نیست !!!! دوباره از خانوم فروشنده خواستم تا یه عروسک اندازه ی جعبه بیاره و گذاشت توی جعبه و بهت داد...شما هم ازش تشکر کردی و گفتی خیلی خوشحالم مرسی که برام جعبه کادویی خریدی...
بعدم رفتیم سراغ مغازه ی همه بچه ها تیزهوشند ویه سری پازل آهنربایی لباس دخترونه و پسرونه برات خریدیم که باید روی یه تابلوی که دوتا شکل دختر و پسر داره لباسارو تنشون کنی ...از اونجایی که به لباس خیلی علاقه داری از این بازی هم خیلی خوشت اومده و خیلی دقت میکنی تا بلوز دامن برای دختره یا بلوز شلوار برای پسره ست باشن و میگی باید درد هم بخورن یعنی بهم بیان...
یه روز که من و پدر سر بچه ی دوم با هم حرف میزدیم وپدر مخالف سرسخت بچه ی دومه من گفتم چون من این بچه رو به خاطر روشا میخوام پس نظر روشا هم مهمه! ازت پرسیدم میخوای مامان برات یه نی نی بیاره که با خوشحالی گفتی آره بعد پدر گفت اگه یه نی نی دیگه بیاد عروسکات و لباساتو ازت میگیره ها!!! شما هم گفتی نه عروسکام و لباسام مال خودمه نی نی نمیخوام!!!!!!
دنیای قشنگم زندگی من زندگی من حتی یه لحظه بدون شما هیچ معنایی نداره...
دوشنبه 1 اسفند 1390 | 16:20 | مامان مری
|
| |
| طراحي : وبلاگ پسر بد | Weblog Themes By : weblog badboy | ||